دوست اینجاست
منو بازیچه کردی گرچه بچه نبودم چه قد خوب بازی کردم گرچه بلد نبودم در این بازی عجیب خوب بازی کنی باختی اگه برنده باشی یعنی که با غم ساختی عشق یعنی بازیچه وقتی عاشق نباشی وقتی بازیچه ات کردن دیگه میخوای نباشی ( Kamal Tutmani ) شب یعنی خاموشی تاریکی ، خواب ، بیهوشی شب یعنی سیاهی خیال ، بودن ، تنهایی شب یعنی انتظار آمد ، رفت ، شب تار شب یعنی آسمان من ، ستاره ، کهکشان شب یعنی تیرگی آسمون ، ابر ، خیرگی شب یعنی استخاره من ، تاریکی ، ستاره شب یعنی بیزاری گر ستاره نداری ... K.Tutmani تو کیستی ؟ که میتونی در اوج منو ساقط کنی ! تو کیستی ؟ که میتونی در سقوط منو بلند کنی ! تو کیستی ؟ که میتونی در غم منو شاد کنی ! تو کیستی ؟ همیشه نیستی همیشه بامنی ! به من بگو ... چه باید کرد ؟ تا ازم دل نکنی ... به من بگو ... چه کنم ؟ بگید : عشــــــــــــق منی ... ( کمال . ت ) صبح جمعه بود ساعت تقریباً 7 بود مبایلم زنگ زد با بی حوصلگی نگاهش کردم و خواستم بیصدایش کنم و بخوابم اما وقتی دیدم پسر عمومه نتونستم جواب ندم و با صدای گرفته و بیحوصله گی ( اخه حساب این رو کرده بودم تا ساعت 11 بخوابم و شب ساعت 4 خوابیده بودم ) جواب دادم بلی این صبح زود چه مرگته مزاحم مگه نمیدونی من در 7 روز فقط امروز رو دارم ؟ با صدای بلند جواب داد دارم رو به خونه تون میام زود پاشو میخوام بریم گوسفند بخریم و سرش رو ببریم زود پاشو من تا 5 دقیقه دگه اونجام پا نشده باشید با اوردنگی بیدارت میکنم دگه خود دانید و من گفتم باید دوش بگیرم اون وقت ، ولی او تلفن رو قط کرد و نشنید ، چاره ای نبود باید پا میشدم و فوری رفتم به طرف حمام و خلاصه بعد از 10دقیقه دوش گرفتم و اومدم بیرون دیدم با مادرم نشسته و چای میخوره و حرف گنده گنده میزنه و تا منو دید گفت : چه خبرته ؟ تو خجالت نمیکشی من یک ساعته اینجا نشستم و با کنایه ادامه داد تازه خجالت داره هرروز حمام مفت تاکی ؟ جوابش رو ندادم و رفتم موهامو خشک کردم و اومدم نشستم و مامان برام چای ریخت وزهر مار کردم اخه این قد گفت دیر شده زود باش که ندونستم چه جوری کوفت کردم ، خلاصه راه افتادیم رفتم تو میدان دام داران وقتی به انجا رسیدیم اول لازم بود یک قصاب گیر بیاریم تا هم گوسفند رو برامون انتخاب کند هم برامون سرش رو ببرد و تقسیمش کند تا بتونیم انرا در میان مردم پخش کنیم ( اخه نذر کرده بود ) خلاصه یک قصاب که ادم هیکل داری بود و به نظر میرسید کار کشته و ماهر باشد گیر اوردیم و بهش کفتیم ما 3 گوسفند خوب میخواهیم برامون انتخاب کن تا بخریم و بعد میبریمش سرش رو ببر پول مهم نیبست فقط خوب خوبشو برامون پیداکن میخواهیم گوشتش زیاد باشه تا به همه برسه ، خلاصه دنبال این اقا قصابه راه افتادیم کلی گشتیم و هرجا میرسیدیم دست به پشت گوسفند میزد و میگفت : نا خوب نیست این اونی نیست که شما میخواهید بریم اون ورتر بعد برای چندمین بار رفتیم اون ورتر و باز دست زد به پشت چند گوسفند و باز گفت نا اینهم به درد نمیخوره و این بار صاحب گوسفندان خیلی بهش برخورد و گفت : هرکه میاد اینجا خودش رو قصاب کرده شرط میبندم این گوسفندها بهترین گوسفندان این میدانند و ماهم که داشتیم میرفتیم او بیشتر صدایش رو بلند کرد و رو به قصابه گفت اهای... مواضب باش از عقب سرش رو نبرید ... حلاصه بعد از دو ساعت بلاخره گوسفند اختیار شد و انرا بردیم در حیات خونه به زمینش زدیم و دستو پاشو گرفتیم تا اقا قصابه سرش رو ببرد اما نمیدونی چی شد هی چاقو رو به گردن این بیچاره میمالید نمیبورید و داد زد برید یک چاقو دگه برام بیارید این خیلی تیز نیست و نمیبره و منم دویدم از داخل اشپزخانه یک چاقو رو اوردم و دادم دستش خلاصه هر جور بود سر اون بیچاره رو از تنش جدا کرد . ولی دوتای دگه مونده بودند که من دلم به حال اون دو گوسفند دگه میسوخت و یهو یاد حرف صاحب گوسفند اوفتادم که گفت (مواضب باش از عقب سرش رو نبرید ) و تازه فهمیدم که اون اقا چقد خوب این قصاب رو شناخت ، و اون روز تمام وقتمون و جمعه مون با این قصاب نا قصاب حروم شد ، از این مسخره تر هم از این قصاب الان میخوام براتون بگم وقتی پسر عموی دومم رسید و اون رو دید منو کنار کشید و گفت : ای بابا قصاب تو میدون نبود این نباشد ؟منم گفتم مگه میشناسیش ؟ گفت اره عید قربان ما این رو بردیم برامون قصابی کند و یک گاو بزرگ رو با ده نفر با کلی درد سر به زمین انداختیم اما این اقا گفت: من از این ور نمیتونم سرش رو ببورم باید برش گردونی اون ور دگه ... روزگارم آشفته ... آشفته... آشفته است ... همچون گیسویت که دست پلیدی آشفته اش کرده است ... روزهایم سیاه ... سیاه ... سیاه شده است ... همچون مویت که شب رو صورتش پخش شده است ... شبهایم همش بیداری ... بیداری ...بیداریست همچون ستاره ای که چشمانت با او انرا دیده است ... دلم تنگ ... تنگ ... تنگ شده است ... همچون غنچه لبهایت که او بوسش کرده است ... تپشهای دلم کند ...کند ...کند شده است ... همچون قدمهایت که با او هم گام شده است ... روزگارم شب ... شب ... شب شده است ... همچون ان شبی که که چشمانم با او تورا دیده است ... " کمال توتمانی " من بودم و کلی و رؤیا من بودم و کلی فردا من بودم و روز سفید من بودم و شب و امید من ماندم و رفت رؤیا من ماندم و نیست آن فردا من هستم و روز نا پیدا من هستم و شب سیاه من چه کنم تا بمونم ؟ من چه کنم جا نمونم ؟ من گم کرده ام خود خود را ! من او دارم او همه را ! " کمال توتمانی " تو دلم رو بازی دادی خردش کردی زجرش دادی هرچه شادی داده بودی صد برابر رنجش دادی اومدی که یه روز اینجوری خرد و خمیرم کنی ؟ من و ساختی تا یه روی ویران و آوارم کنی ؟ تو میدونی من میتونم آور کنم کاخ روسرت ؟ صبرم گر به سر اید وا میسم در برابرت ! من میتونم با یک جمله بیرون ارم حلقه را ان شبی که ظلمانیست فوت کنم شمع تورا من میتونم توهم بدون عوض میشم منم روزی میتونم شبش کنم این روزهای امروزی روزی که ان روی سگم بالا اید ارزوهایم وارونه به پیش اید انتفامی میگیرم تا ابد مثال گونه بر سر زبون اید ...






| Design By : RoozGozar.com |

