درد سر نامه نگاری پسر دخترا در قدیم

قدیما مثل الان نبود که پسر و دختر خیلی آسون با هم ارتباط برقرار کنند امروز میشه به وسیله امیل یا SMS  و خیلی چیزهای دگه به دوست دختر یا دوست پسرت به راحتی ارتباط برقرار کنی  هرجا و در هر وقت ، اما قدیما ایجوری نبود بزار یک خاطره از خودم براتون بگم که شاید بهتر درک کنید که قدیما دختر پسرا چقدر برای یک نامه زحمت میکشیدن

تقریباً یازده دوازده سال پیش بود که من خواستم به یک دختر که خیلی دوستش داشتم ارتباط برقرار کنم ما همدیگه رو میدیدیم و با نگاهامون به همدیگه میگفتیم که همدیگه رو دوست داریم و نگاه کردن به هم همه ارتباط ما بود منم خواستم که اون همه احساس که در وجود من جمع شده به او بگویم و ازش بخوام که درکم کند ، برای همین تصمیم گرفتم که نامه ای به او بنویسم خلاصه یک دفتر صد برگی اوردم و شروع کردم به نوشتن متن مانند ( از گولهای سوسن لاله و مریم و..... )

بارها متنی را مینوشتم اما پشمان میشدم یک بار میگفتم این خوب نیست یک بار میگفتم این خیلی تکراریه یک بار دگه میگوفتم خطم خوب نیست و باید خوش خط تر برایش بنویسم یک بار دگه اشتباه میکردم و از اول شروع میکردم به نوشتن خلاصه یک کوه کاغذ پاره شده و مچاله شده دور خودم جمع کردم چیزی نمانده بود که دفتر صد برگی برگهایش تموم شود ، با هزار زحمت موفق شدم نامه را تموم کنم  و آنرا با یک عطر خوش بو خیس کردم و نامه من الحمد لله تموم شد ، این تازه اولش بود باید نامه را به او میدادم و این کار خیلی سختر از اونیه که شما فکرش را بکنید چون باید و قتی میرفتم که اون منو ببینه و بداند که من میخوام بهش نامه میدهم بدونه این که بهش زنگ بزنم یا بتونم در خونه شون را بزنم و وقتی هم اونو دیدم باید کوچه شون خلوت باشد یا صبر کنم تا کوچه شون خلوت بشه بعدشم بهش بفهمونم که من میخوام که بهش نامه بدهم ، خلاصه رفتم یک قوطی کبریت اوردم و تمام دانه های کبریت را خالی کردم و نامه را در قوطی کبریت گذاشتم و اماده شدم برای رفتن و چند ایة الکرسی و چند تاهم قل هوالله ...را خوندم و بعد از خوندن ایه ها کف دستم را فوت کردم و دستم را به صورتم مالیدم تا خدا منو حفظ کنه از این ریسک که دارم میکنم ، من حقم بود که این همه بترسم اخه قبلاً شنیده بودم که پسراهائی که نامه داده اند و گیر افتاده اند با بیل زده بودن و راهی بیمارستانشان کرده بودن . سرتون را به درد نیاورم قوطی کبریت حامی نامه را در جیبم گذاشم و توکلت علی الله براه افتادم و قتی به کوچه شون رسیدم دیدم شکر خدا کوچه خلوت بود فقط چند بچه اونجا بودن اونم زیاد مشکل نبود و اونم ( دختره )داشت در جلو پنجره اشپزخونه شون که رو به کوچه بود ظرف میشست فقط مشکل این بود که حواسش به من نبود و باید منتظر میشدم تا سرش را بلند کنه و منو ببینه چند دقیقه ای گذشت که شکر خدا اونم حل شد و منو دید منم با دست لرزان قوطی کبریت را از جیبم بیرون اوردم و بهش نشون دادم که میخوام اینو بهش بدم و اونم ( بادیدن قوطی کبریت ) فوری فهمید و این ور اون ور خودش را نگاه کرد و با اشاره به من گفت

که بهش بدم منم که نفس نفس زنان شده بودم و یک حالی داشتم که عاجزم ز بیانش و قابل وصف نیست و کسی که خودش این کار را نکرده باشد نمیتونه درک کنه جلو رفتم و با تمام وجودم مانند یک ورزشکار پرتاب دیسک قوطی را به طرف پنجره پرتاب کردم اخ اخ ...نمیدونم چی شد خورد به میله پنجره و برگشت توی کوچه جلوی بچه ها ، بچه های شیطون قوطی را برداشتن و فرار کردن من هی دنبالشون کردم اوناهم با من بازی میکردن و اونی که نزدیک بود بگیرمش می انداخت برای اون یکی و اون یکی برای اون یکی و سرنجام مثل قباله بازش کردن و داد میزدن چقدرم خوشبوست امان از بچه های این زمان یعنی اون زمان که داشتن منو به بیل کاری میفرستادن واقاً اگه منو کشف میکردن همینطورهم میشود و تا رومو برگردوندم دیدم مادر دختره اومد بیرون و سر بچه ها داد کشید چیه ؟ چ خبرتون این وقت ظهر کوچه را گذشتن روی سرتون منم گفتم خانم محص رضای خدا این انشای منو ازشون بگیر چون باید زود برم مدرسه دیرم شده و برای نوشتن این انشا ساعتها فکر کردم که آلان این بچه ها دارن منو بازی میدن و بهم نمیدن برم مدرسه اخه خیلی دیرم شده ( چون میدونستم سواد نداره اینو گفتم ) و اونم سر بچه ها دوباره داد کشید و گفت بدید ببینم و بچه هاهم اونو به طرفش پرت کردن و پا به فرار گذشتن منم از خانم کلی تشکر کردم و گفتم : خانم لطفاً نامه منو بدید من خیلی دیرم شده ،

و در حالی که پشتش به پنجره بود و رویش به من و منم رویم به او و پنجره ای بود که دخترشون اونجا بود و نمیدونستم چی باید بکنم اونم در خالی که  نامه منو باز شده و معطر در دست داشت گفت : تو که چند لحظه پیش گفتی انشاست ولی آلان میگی نامه !!؟؟

منم چشمم به دخترش بود که در پنجره با اشاره میخواست یک چیزیرا به من بگوید و سعی میکردم که بفهمم ولی من انقدر بهش نگاه کردم که مادرش روشو برگردوند ولی اون از مادرش زرنگ تر بود و فوری نشست و جا خالی داد مادرش چیزی را ندید و خیت شده روشو به من کرد و گفت : چیه ؟ چرا جوابم را نمیدی ؟ منم در این حال دو ریالیم افتاد و فهمیدم که دخترش میخواست به من میفهموند که مادرش سواد نداره و من نترسم و تسلیم نشم چون اگه لو میرفتم با بیل پشتم را کج میکردن ، بعد از این که دو ریالیم افتاد دلو جرأتی گرفتم و گفتم : اخه این انشای نامه نماست و برای همین گفتم نامه خواهش میکنم دیرم شده نامه را  یعنی انشای نامه نمایم را بدید وگرنه دیرم میشه و در کلاس راهم نمیدن .

خوب حالا دیدید قدیما دادن یک نامه قچد زحمت داشت ؟ و این میدونی این بارهم موفق نشدم یعنی با این همه زحمت باز تضمینی نبود که نامه به دست شخص مورد نظر برسد پس  قدر این روز و این SMS ها را بدونیم که امروز در همه وقت و همه جا به دست دوستامون میرسه حتی بدونه بیل خوردن .

ملاحظه :- این داستان را زیاد جدی نگیرید

 

/ 24 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

سلا م آره منم گاهی حسرت میخورم ماها که دختر بودیم که دیگه هیچی وا مصیبتا اگر از کسی خوشمون می اومد!!11

علی

سلام دوست عزیز وبلاگ بسیار زیبایی داری ممنون میشم به منم سر بزنی

فائزه

سلام گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور می‌چرخد و آدمی‌ رو به‌ خدا. ما همه‌ آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست. آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد. اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت. _______ (¯`:´¯) _____ (¯ `•✦.•´¯) _____ (_.•´/|\`•._) _______ (_.:._)__(¯`:´¯) __(¯`:´¯)__¶__(¯ `•.✦.•´¯) (¯ `•İ✦.•´¯)¶__(_.•´/|\`•._) (_.•´/|\`•._)¶____(_.:._)_¶ __(_.:._)__ ¶________¶ __________¶ __________¶ __________¶ __________¶ __________¶ __________¶ __________¶ __________¶ [گل]

ایمان

سلام کمال داشتم از این ورا رد میشدم که وبلاگتو دیدم ، جالب بود واسم ، امیدوارم موفق باشی .یه سر به منم بزن ، یه دیکشنری آنلاین ساختم که میتونه متن هم ترجمه کنه ، خیلی واسش زحمت کشیدم ، فکر کنم به درد بخوره... راستی اگه دیدی مفیده ، لطف کن تو وبلاگت معرفیش کن یا بهش لینک بده ، تا خودت و دوستات بتونین ازش استفاده کنین . شاد باشی

سپهرsepehr

دیر زمانی است ز خود بی خبرم شما را خبری هست ز خود؟ [گل]

سمیرا

مرسی سر زدید خوشحال شدم

ملیسا

کمال [ناراحت]

ملیسا

کمال [ناراحت]

فوزیه یلدا

سلام بر شما : ممنون از حضور گرم تان مطالب جالب و خواندنی بود ..