عـــــــشق ایــــــــنه؟

  

 یک روز دو پسر عاشق یک دخترمشن انها هردو به یک اندازه عاشق آن دختر شده اند اما دختره فقط یکى از انها را دوست داره  ،

یک روز آن دو زیر یک درخت ایستاده اند یهو یک شیر بهشون حمله میکنه یکشون که دختره اونو دوست داره از ترس از درخت بالا میرود اما اون یکی دگه که دختره دوستش نداره جلوی شییره وایمیسه و اون و میکشد

خوب شما فکر میکنی ؟ بعد از دیدن این ماجرا دختره چی گفته باشد؟ ، نا اشتباه میکنی اون یک کلمه پسر محبوبشرا سرزنشت نکرد ! ، با زهم اشتباه میکنی چون اون در آن مدت حواسش به پسر شجاع نبود تا بهش بگوید واقاَ تو شجاعی و من از این به بعد تو را دوست دارم !، نا نا اون  رو به پسر محبوبش کرد و فریاد زد :

دیدینش ؟ دیدنش ؟ چقد قشنگ بود مثل ببر از درخت بالا میرفت !!!!!

تعجب نکنید واقاََ اون از ته دلش اینرا گفت

{خوب دگه .عشق اینه.}

نظر تـــــو چـــــیه ؟

/ 6 نظر / 4 بازدید
سلیمانی

چونی پورکه زا؟[عینک] حه مو لایه باشن (حه موووووووو) [چشمک] ئیژم بیژمه که میه ژه[نیشخند] راسی ماکو مشکل؟[مغرور] کوره وازی لی بینین خپه گیان بوخوم[خرخون]

مليسا

سلام عزيز اين قصه رو از تو قبلا شنديم ولي خوب جالب هست من هم يه ويبلاك جديد زدم ولي ادرس رو به تو نميدم با تشكر دوست دارد مليسا [خداحافظ]

پرستار كوچولو سالي

سلام دوست من. نظرم در مورد داستانت اينه كه گاهي تا چيزي رو داري قدرشو نمي دونيم. تا از دستش ميديم ميدويم دنبالش عشق چيزي نيست كه با عقل بشه اندازش گرفت من هميشه از عشق يك طرفه بدم ميومده واسه دختره متاسفم كه نتونست درك كنه كه عشق چه معجزاتي ميتونه انجام بده و چه پلهايي ميشه ساخته بشه نمي گم حيف كه كسي نمي دونه كه تا عاشق نيستن ميدونن و تا وقتي عاشق ميشن عقلو زير پاهاشون له ميكنن شاد باشي و موفق. منم به روزم دوست داشتي بيا[گل]

تنها

کبریای توبه را بشکن ! پشیمانی بس است از جواهر خانه ی خالی نگهبانی بس است ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین آبرو داری کن ای زاهد ! مسلمانی بس است خلق دل سنگ اند و من آیینه با خود می برم بشکنیدم دوستان ! دشنام پنهانی بس است یوسف از تعبیر خواب مصریان دل سرد شد هفتصد سال است می بارد ! فراوانی بس است نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم ! سفره ات را جمع کن ای عشق ! مهمانی بس است !

نگار

سلام دوست عزیز ممنون از حضورت خوشحال شدم.

پرستار کوچولو سالی

سلام دوست من. داستاني كه گذاشتي رو از همه وجودم دركش كردم. چون ميدونم وقتي عشق وجود داشته باشه هيچ وقت نمي شه با عقل تصميم گرفت كاش كسايي كه دوستشون داشتيم اينو ميدونستن بودن در احساسه نه حضور داشتن.[گل]