فقط یک طلوع ...

هر شب که میخوابم ترسی وجودم را میگیرد

ترس از طلوع نکردن افتاب                         

نا نا این که ممکن نیست 

من میدونم که افتاب

هر روز طلوع میکند

اما از آن میترسم که من

طلوعی را با او نبینم

در حالی که تا به حال

من از ارزویهام برایش نگفته ام

اگه این بار طلوعش را ببینم

بهش خیلی چیزها هست که میخوام بگویم

اما ...

اما حرفهای من توان ان را ندارد

که حسم را به افتاب بگوید

افتابهم هی گوش نمیکند و میرود

به سرزمینهای دگه ...

یه بار ازش پرسیدم چرا ؟

او گفت این خصلت منه و باید به همه جا بتابم

منم با چشمان پر از اشک گفتم

اخه من شاید فردا که تو اومدی نباشم

او گفت امروزهم خیلی ها نیستند که دیروز بوده اند

مگه من چی میخواهم بگویم ؟

که باید این همه طلوع دوباره بشه و من ...

و من هنوز ان را نگفته باشم !!

من فقط میخواستم بگویم

ای افتاب من خوشبختم

و امروز من همراه کسی که از تو زیاد میدونه

طلوعت را نگاه میکنم

و ...

اما ؟ ...

آن کس ؟ ...

/ 5 نظر / 12 بازدید
باران

سلاممممم مرسی بابت اون جواب ولی من در مورد نام خانوادگی کرد های اصیل پرسیدما؟؟؟؟؟!!!!! متنت قشتگ بود یه عالم[گل]

حلاوی

سلام خوبی؟چه خبر خوش میگذره دادا

حلاوی

سلام داداش...بپرس حتما جوابتو میدم

فصل ناتمام

سلام خسته نباشید معمولاَ چه کسانی می توانند یاداشتهای خصوصی شما را بخونند ببخشید فضولی کردم دوست داشتم یاداشتها رو بخونم