یک جوک که واقعیتهای شبیه به ان زیاد است

این شاید یک جوک باشد اما مانند این و به شکلهای دگه از این جور داستانها در واقیت زیاد رخ میدهد و یا رخ داده حال بخوانید منظورم رو حتما متوجه میشوید

همیشه ادمیزاد در جوانی بیشتر از همه سنهای دگه احساس غرور میکند این یکی از ان داستانهاست که شنیدنش خالی از لطف نیست

جونی خودر اراسته بود و عطر خوشبو به لباس شیکش زده بود و به یکی از خیابانهای شهر که بیشتر افراد ثروت مند به آن رو میکنند رفت تا که بتونه یک دختر ور ( بهقول جوانها ) به دام بیندازه و باهاش دوست بشه جالب این که یک دسته کلید به کمرش زده بود که بیش از بیست کلید بود تا به خیال خودش مردم فکر کنند که این کلیدها کلید خونه و گاوصندوقهایش هست ، رفت جوی یک بازارچه ایستاد و پایش رو گداشت رو سپر ماشین شیکی که اونجا پارک شده بود ، یک دختر زیبا و جوان را از اون باکلاسها دید که داشت به طرف او میومد ، جوان خودرا چنان نشون داد که مثلاً ماشین مال خودشه و زنجیری که در دست داشت شرع کرد به چرخوندنش به دور انگشتانش دختره رو دید که هی بهش نگاه میکند و به سویش میایید با خودش گفت این همونیست که میخواستم الان شماره تلفنم رو بهش میدم و باهاش دوست میشم ، چرا نشم ؟ این ماشین شیک... این لباس زیبا که پوشیدم ... این بوی عطر ... خیلیهم دلش بخواد با من دوست بشه ، دختره هی بهش نگاه میکرد و هی به طرفش میومد تا رسید به نزدیک پسر جوان ، دستش رو زد به دکمه کنترول و در ماشین رو باز کرد گفت مگه شما زندانبان هستی با این همه کلید ؟!!؟ دوماً پاتو رو از روی ماشین من بردار ...

/ 3 نظر / 8 بازدید
باران

[نیشخند][قهقهه] باحال بود!!!!!