یک بر خور به سینه و ....

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

یک بر خور به سینه و ....

اولین بار بود که دیدمش همراه مادرش درست یادمه توی همون بازارچه سر پوشیده بود یک مانتوی کوتاه پوشیده بود و سینه هایش طوری برجسته بود که ادم نمیتونست چشم ازش بردارد ، منم توی همون مغازه بودم که اون اونجا بود کاملاً اتفاقی بود که دستم به سینه اش خورد باور کنید من اصلاً منظوری نداشتم فقط میخواستم که از کنارش رد بشم ولی دستم به سینه اش خورد و اون چنان با خشم به من نگاه کرد که نزدیک بود زهر ترک بشم ، نتونستم هیچ حرفی بزنم فقط با عجله دورشدم و دورشدم و حتی جرأت نکردم رویم را برگردانم چند روزی از این اتفاق گزشته بود من که داشتم صبح زود پیاده به سرکار میرفتم یهو یک دختر را دیدم اصلاً پاک آن اتفاق را فراموش کرده بودم که رو در روی همون دختر قرار گرتم که همون روز دستم به سینه اش خورده بود ، نا نا باورکنید من اصلاً به جا نیاوردم فقط فکر میکردم این دختر به نظرم اشناست ولی هرچه به مغزم فشار آوردم نتونستم بفهمم که چ چطور این دختر به نظرم آشناست ، و قتی به یک متری من رسید بی اختیار بهش سلام دادم در جوب چشمانشرا دروند و آنچنان غضب ناک به من نگاه کرد که در همون لحظه یادم اومد که این همون دختره است

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

و با خشم به من گفت : تو خجالت نمیکشی که توی بازار اون روز اینجوری خودت را به من زدی ؟ تو خدت خواهر مادر نداری ؟ این کار تو شاید یک لذت گذرا را داشته باشد ولی این کار تو تورا مانند یک انسان ابله و بیشرف جلوی چشم من و امسال من ترسیم میکنه تو خجالت نمیکمشی ؟ اصلاً اون روز بخاطر آبری خودم و این که همراه مادرم بودم چیزی نگفتم وگرنه با همین کفشهائی که توی پامه سرت را خون آلود میکردم آلانم فکر کردی که من از اون دخترای بی همه چیزم ؟ دنبالم میکنی و با پر روئی تمام سلام میکنی و میخوای با من ارطباط برقرار کنی ؟ ، در حالی که من نمیدنستم چ جوری از خود دفاع کنم و بهشبگویم اون منو اشتباهی گرفته و صورت تفاهم رخ داده است باخشم تمام ادامه داد : وای به حالت وای به حالت اگه یک دفعه فقط یک دفعه دگه مزاحم من بشی ، هر جور بود با صدای لرزان به زبان اومدم و بهش گفتم خانم اجازه بدید اجازه بدید لطفاً تا منم چیزی بگم ، خشمش بیشتر شد و با خشم تمام رویش را بر گردان و همیطور که داشت از من دور میشد گفت چ پر رو وای ی ی چ پر رو و ....راهش را گرفت و رفت و نذاشت حتی یک کلامهم من بگویم ، بازهم زمان گذشت شاید یک ماه یا شاید چهل روز از این ماجرا میگذشت که من پاک اینرا نیز فراموش کردم و یک روز که من توی پارک روی یک نمیکت در یکی از کوشه های ینمیکت نشسته بودم و مشغول خواندن کتابی بودم یهو دیدم که یک دختر اومد و و در اون یکی گوشه نمیمکتی که من نشسته بودم نشست باورم نمیشد خودشه این همون دختره است فوراً شناختمش و اونهم تا به من نگاه کرد منو شناخت و تا منو شناخت و باز از نیش زبانش صرف نظر نکرد و

گفت : کسانی مثل توهم کتاب میخونن ؟! ولی به نظر من کتاب مقدس تر از اینه که کسانی مانند تو آنرا بخونن !

منم اروم گفتم خانم من نمیدونم چرا تو همیشه سر راهم سبز میشوید و بدان من از اون ادما نیستم که تو در مورد من فکر میکنی تو اون روزهم نگذاشتی که من حتی یک کلیمه هم حرف بزنم و خودت هرچه تونستی سر بارم کردی و بدونه این که یک کلام هم به حرف من گوش کنی منو با خشم بدرقه کردی اما راستش را بخواهید برخورد اون روز من باتو توی بازاچه کاملاً اتفاقی بود و من نمیخواستم که به تو بر بخورم ولی تو کاملاً در مورد من بد قضاوت کردی و بدان که این وصله ها به من نمیچسپه و بلند شدم که بروم که باز با یک جور تمسخر به من گفت : من سر راه تو سبز میشوم یا تو ؟ اره فرار کن بایدهم فرار کنی زیرا تو اگه منظوری ندشتی فرار نمیکردی ومیدانم که تو در مورد من تحقیق کردی و فهمیدی که من امروز به اینجا میام و برای همین قبل از من به اینجا اومدی تا باز مزاحم من بشی اون روزهم از خودت دفاع نکردی چون نمیتونستی و میدانستی که دست زدن به ناموس مردم چ حماقت بزرگیه و میخوای با این کارها منو به اون راه بکشی ؟ اما این یکی رو کور خوندی ..

منم گفتم : مگه تو فرصت دادی که من یک کلام هم بگویم ؟ ویا تو یک کلام از حرفم را گوش کردی ؟

اینبار اروم تر گفت : خوب بشین تا الان گوش کنم بگو ببینم یعنی تو نمیخواستی که دستت را به سینه من بزنی ؟

بیدرنگ جواب دادم نا والله من اصلاً مثل از اون ادمای هرزه نیستم که تو فکر میکنی والله باالله نخواستم و کاملاً اتفاقی بود

و آهسته تر و با کرشمه ای که سرا پایم را لرزاند گفت : و اگر من بخوام چی باز نمیخوای که دست به .......بزنی ؟

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

نفسم داشت بند میومد خدایا این چی داره میگه نکنه داره منو وادار میکنه که اعتراف کنم و بگم که من اون روز عمداً این کاررا کردم نا نا من از اون زرنگ ترم که او فکر میکنه  و جواب دادم و گفتم : خدتی من نخواستم و نمیخواهم و توهم نمیتونی منو به اعتراف وا دارکنی در حالی که حقیقت اینه که اون برخورد کاملاً اتفاقی بود و تمام من میروم ، در حالی که بلند شدم تا بروم امرانه گفت : بشین من میدونم و باور کردم که تو اون روز اتفاقی به من برخوردی ولی و چون تورا یک پسر خوب دیدم و مطمئن شدم که تو اون روز عمداً اون کار را نکردی من ازت خوشم اومده و میخوام که باتو بیشتر آشنا بشم و درست در همین موقه بود که مئمورین اومدن و مارا دست گیر کردن و به منکرات بوردن وقتی رسیدیم اونجا بد از چند ساعت شروع کردن به بازجوئی ازمون و در بازجوئی اون اظهار کرد که من و اون هم دیگر را دوست داریم و عاشق همین و قصد ازدواج داریم در حالی که من از همه چیز بیخبر بودم و در ادامه گفت که اون ( اشاره به سوی من ) بارها با من آمیزش کرده و الان من دوشیزگیم را از دست داده ام و پشیمانهم نیستم زیرا عاشقش هستم و برای این که اثبات کنیم کسی نمیتونه مانع از ازدواج ما شود تصمیم گرفتیم که این کار را بکنیم و ادامه داد و ملتمصانه میگفت خواهش میکنم تا مادر پدرمون نفهمیده که ما این کار را انجام داده ام مارا به عقد هم دیگه در بیاورید زیرا ما همدیگر را دوست داریم و کمکمون کنید تا به هم برسیم چون  والدینمون نمیزارن و مانع از ازدواج ما میشوند و ....و در اینجا من اعتراض کردم و همه حرفهایش را رد کردم و حقیقت را گفتم ولی باز کو گوش شنوا تا اومدم حقیقت را به اثبات برسونم یازده ماه و دوازده روز طول کشید ، اره واقاً این همه وقت طول کشید و الان بعد از یازده ماه و دوازده روز من از زندان اومدم بیرون وبعد از این که مئمورین بعد از یازده ماه و دوازده روز براشون اثبات شد که اون دختره تن فروش بوده و خواسته کلاه سر من بزاره بعداً مرا ازاد کردن اره من دلم خواست باز روی همین نیمکت بنشینم اره درست مثل همون وقتی که مارا از اینجا به منکرات بوردن و الان من بعد یازده ماه و دوازده روز قبل از این که به جائی دگه سر بزنم به سر جایم برگشتم و باز روی همون نیمکت نشستم ، در این لحظه یک دفعه دیدم که یک دختر اومد و باز روی همون گوشه دگر صندلی نشست ای خدای من خودشه خود خودشه این همون دختره ست وای خدای من خود خودشه .

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هه ژار

سلاو ،کاک کمال فزولی نبئ ئیوه خلکی کون؟ ئگه پیت سلاح به ایمیل بوم بنره.[لبخند]

تنها

بله بله اي بلا ميخواستي شيطوني كني

hallavi

سلام خاطره ی خیلی قشنگیه البته آخرش حماسی وهیجان برانگیز بود[گل]

اسعد همامی

سلاو کاک که مالی خوشه ویست زور سپاس که سه ردانی مالپه ره که مت کردوه چیروکی کی خوش بوو، ئین شاالله له داهاتو دا زیاترو باشتر ده نوسی

پریزاد

این دیگه کی بوده خداااااااااا!!!!!!!!!!!![تعجب] خوبه داستان بوده..... بعضی از بچه ها اینجا به چه زبونی کامنت گذاشتن ایا؟؟؟؟

2

حالا تو واقعا اهل این کارا نیستی ؟دوست دختر نداری؟اکر از سینه های دوست دخترت خوشت بیاد بهشون دست نمی زنی؟معلومه که می زنی تازه برات خیلیم لذت بخشه وخیلی بهت حال می ده وبعدا دوست داری بازم دستتو بزنی .اگر این جوری نشد

L.payam

سلام جالب بود. بخواد بیاد، از آسمون میاد برای منم حرف در آوردن. اما انقدر جدی نشد...

ژیلا

یعنی چی ؟ این چه داستانیث بود اصلا نمی پسندمش مخصوصا با اون آهنگ مضخرفش

رامین

وااا مگه چیه من صد بار دس زدم به سینه و کون و ردن و ممه دوس دخترم. حاااااال میده